|
| ادامه مطلب...
ما همواره در تلاشیم تا از اعمال رهبران موفق درس بگیریم. در حالی که باید سعی کنیم که از آنچه در فکر آنها میگذرد آگاه شویم؛ از روشی که آنها را قادر میسازد که از کشمکش میان ایدههای متناقض به صورت نوآورانه استفاده کنند.
تمرکز بر اینکه یک رهبر چه کار میکند اشتباه است؛ چرا که در بسیاری از موارد کاری که در یک شرایط خاص صورت میگیرد در شرایط دیگری بیمعنی به نظر میرسد، حتی اگر رهبر و سازمان، همان رهبر و سازمان قبلی باشند.
برای مثال جک ولش، مدیرعامل سابق جنرالالکتریک در ابتدا اصرار داشت که سازمانش صاحب بیشترین سهم بازار در صنعت خود باشد؛ در حالی که بعدها همین ولش قانونی را گذاشت که مدیران سازمان را مجبور میکرد سهم بازار سازمان را به بیش از 10درصد ارتقا ندهند. بدیهی است که در چنین مواقعی تلاش برای فهمیدن اینکه ولش به عنوان یک رهبر بزرگ چه کار کرده است، بسیار گیجکننده خواهد بود؛ چرا که او دو دیدگاه کاملا متناقض را در طول مدت رهبری خود در جنرال الکتریک دنبال کرده است.
پس کجا باید به دنبال یادگیری مهارتهای رهبری بود؟ یک رویکرد بهتر و در عین حال دشوارتر تمرکز بر طرز فکر رهبر است، به این معنا که پیش فرضهایی که منجر به انجام کاری خاص توسط او شدند و نحوه فکر کردن او را مورد بررسی قرار دهیم. اکثر رهبران موفق در یک خصیصه با یکدیگر اشتراک دارند.
آنها توانایی نگه داشتن همزمان دو فکر کاملا متناقض در سرشان را دارند و سپس بدون اینکه بترسند یا به سادگی یکی از فکرهای موجود را انتخاب کنند، با خلاقیت از میان دو انتخاب متناقض موجود انتخاب سومی را میآفرینند که مشخصههایی از هر دو انتخاب اول را به همراه دارد.
این توانایی فکری است که سازمانهای بزرگ و رهبرانشان را از بقیه متفاوت میسازد. نام این نوع تفکر«تفکر یکپارچه» است و نوعی توانایی است که در اثر تمرین و تکرار حاصل میشود.